بِسم ربِّ الشُهدا و الصّدیقین به نام خداوند و به نام شهدا که هر چه داریم از خون شهداست این امنیت این آرامش و ...

روز دوشنبه 10/1/88  ساعت 7:30 همه بچه هائی که می خواستند با راهیان نور همراه شوند در حوزه خواهران جمع بودند و شور و حال عجیبی حوزه را پر کرده بود و بعد از سخنرانی خانم جعفر مدار رئیس حوزه خواهران شهرستان سلماس ساعت 8:30 سوار ماشین شدیم و ساعت 8:42 از ناحیه مقاومت سپاه سلماس به راه افتادیم و جناب سرهنگ بابازاده فرمانده سپاه سلماس ما را بدرقه کرد.

بچه هایی که تابحال به این مناطق نرفته بودند بی تابی عجیبی داشتند اما ما که یکبار آنجا را از نزدیک دیده بودیم بی تابی غیر قابل وصف شدنی داشتیم در طول 371روز گذشته ، روزی نبود که به آلبوم  عکسهای پارسال سر نزده باشم و دلم پَر می کشید تا زودتر به آن سرزمین نور برسیم.

آنقدر بچه ها خوشحال بودند و با هم می گفتند و می خندیدند که نفهمیدیم چطور به ارومیه رسیدیم ساعت 9:30 به ارومیه رسیدیم و بعد از آن من خوابم برد و در این بین ما از مهاباد و میاندوآب گذشته بودیم و ساعت 13:50بود که به شهر بوکان رسیدیم و آقای نوروزی بدنبال جایی برای نماز و ناهار می گشت

بالاخره در مسجد حوزه مقاومت مقام معظم رهبری بوکان برای نماز و ناهار پیاده شدیم و نماز را به جماعت خواندیم و ناهار را در همان جا خوردیم و شیشه ماشین هم شکسته بود و داشت از جایش در می آمد که آقای مالکی و آقای الهیاری آن را محکم کردند و ما به راه افتادیم.

ساعت 16:30 وارد شهر سقز شدیم و شهری بود که بین کوه ساخته شده بود و البته شهر زیبایی  بود . ساعت 17:40  به رشید آباد ،ساعت 18:45 به دیوان دره  و سپس از شهر کارخانه ، آهنگ دیوان دره و دهستان حسین آباد نیز گذشتیم.

ساعت 20:30  بود که به شهر سنندج رسیدیم و در مجتمع فرهنگی ورزشی شهيد مهدی بروجردی سنندج ساکن شدیم و بعد از تحویل گرفتن خوابگاه ، نماز خواندیم و شام خوردیم که بیشتر بچه ها تن ماهی را نخوردند و غذایی را که با خود آورده بودند خوردند.

من یکی از همسفرهای سال قبل را پیدا کرده بودم که خیلی خوشحال بودم از این که او نیز توانسته بود امسال باز به زیارت شهدا بیاید. ساعت 23 بود که به اتاق رفتیم و مشغول گپ و گفتگو شدیم و خانم راضیه مطلبی که راوی دفاع مقدس بود مطالبی از روزهای جنگ نقل کرده و این که شهید مهدی باکری و حمید باکری اهل میاندوآب بودند و قبل از این 2 شهید برادرشان علی باکری شهید شده بود و این 2 برادر ، را عمه آنها بزرگ کرده بود و همسایه ها می گفتند این 2 برادر از همان کودکی جذابیت خاصی داشتند و دوست داشتیم با آنها صحبت کنیم و خیلی هم مؤدب بودند.

بعد از صحبت های خانم مطلبی خیلی خسته بودیم و می خواستیم زودتر بگیریم بخوابیم که هرهر و کرکر بچه ها نگذاشت و ساعت 30/1 بامداد بود که هنوز داشتند می خندیدند تازه داشت  چشممان گرم می شد که  جیغ یکی از بچه ها در آمد و می گفت : پام پام ما فکر کریدم پاش شکسته نگو بابا تو خواب حرف می زنه و خواب می بینه ولي  تا صبح تخت خوابید و صبح نمی شد از خواب بیدارش کرد ولی ما را بی خواب کرده و تا صبح چشم روی هم نگذاشتیم.

ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدیم و وضو گرفتیم و بعد از اذان نماز را به جماعت در حسینیه مجتمع خواندیم و بعد از صبحانه می خواستیم به طرف کرمانشاه حرکت کنیم که نشد و سربازهای مجتمع می گفتند باید اتاق از نو مرتب شوند در حالی که اتاق ها مرتب بود و اینها بهانه می گرفتند و بالاخره بالا رفتیم و اتاق ها را مرتب کرده و تحویل آنها دادیم و ساعت 7:10 به حول و قوه ی الهی به راه افتادیم.

در بین راه سنندج تا کامیاران باران می بارید و دشت را که تازه سرسبز شده بود زیباتر و باطراوت تر کرده بود و همه دشت سر سبز بود و بعد از باران نوبت به برف رسید که همه جا را سفید سفید کرده بود و نیمی از راه هم برف بارید و به نزدیکیهای شهر کرمانشاه رسیده بودیم که برف تبدیل به باران شد و بالای کوههای کرمانشاه را مه گرفته بود و پایین آنها هوا صاف بود.

بچه هایی که دیشب نخوابیده بودند تخت تخت در ماشین خوابیده بودند تا کسری خوابشان جبران شود و شب باز نگذارند که ما بخوابیم.

ساعت9:30 به شهر کرمانشاه رسیدیم که هوای گرمی داشت و تقریباً از هوای سرد گذشته بودیم و دیگر احساس سرما نمی کردیم هوای کرمانشاه خوب بود فقط چند ابر سیاه در آسمان به چشم می خورد که هم در حال رفتن بودند و آسمان داشت صاف صاف می شد.

در ماشین نوحه هایی از شهدا گذاشته بودند که دلم را بی تاب تر می کرد تا هر چه سریع تر برسیم به مقصد. نواری هم از منطقه حلبچه و عملیاتهایی که در این منطقه انجام شده بود گذاشته بودند و ما نگاه کردیم که انسان را متحول می کرد و دل آدم را می سوزاندو بچه ها با دقت تمام نگاه می کردند و افسوس می خورند به حال مردم حلبچه .

از کرمانشان خارج شدیم و ساعت 13:09 به پلیس راه بلوران رسیدیم و ساعت 14:12 از پلیس راه ملاوی گذشتیم و ساعت 14:22 به شهر پلدختر رسیدیم که شهر بسیار زیبایی بود جاده ای داشت که یک طرفش کوه و طرف دیگرش آبی بود که روان بود و مردم برای تفریح آمده بودند و همه جا  سر سبز بود و انسان از تماشا کردنش سیر نمی شد.

به پادگان حضرت ابوالفضل(ع)  پلدختر رفتیم و وضو گرفته و نماز خواندیم و برای ناهار تن ماهی و خیار و گوجه فرنگی داشتیم که خیلی از بچه ها تن ماهی نخوردند و غذای ساده خیار و گوجه فرنگی میل کردند که جای شما خالی خیلی خوشمزه بود. و ماشین های دیگری که از آذربايجان غربي به سرزمین نور می رفتند نیز آنجا آمده بودند و داشتند به همراه ما به راه می افتادند .

ساعت 15:30 به طرف شهر اندیمشک به راه افتادیم ساعت 16:35  به ایست بازرسی پل زال رسیدیم و ساعت 17:30 به شهر اندیمشک رسیدیم و بچه ها دوست داشتند که نوار نوحه ای را که آن روز در ماشین گوش می دادیم بگذارند تا دوباره به آن گوش دهند.

ساعت 18:12 به شهر شوش رسیدیم و به طرف منطقه عملیاتی فتح المبین حرکت کردیم ساعت 18:20 به آنجا رسیدیم و آقای نوروزی گفتند باید ساعت 18:45 در ماشین باشید تا بتوانیم به زیارت دانیال نبی نیز برویم.

 ما در ابتدا با آقای نوروزی و بچه های دیگر بودیم و سپس آنها را گم کردیم و زمان از دستمان در رفت و مشغول زیارت شهدای گمنام فتح المبین شدیم و بچه های دیگر نیز آنجا بودند و مطمئن شدیم که هنوز دیر نکرده ا یم و وقتی ساعت از 19 گذشت به طرف ماشین راه افتادیم نگو بابا ما دیر کرده ایم یهو خنده ام گرفت و آقای نوروزی از خنده من عصبانی شد و گفت حالا باید بیایی ؟؟ و انگار مثل اینکه یک ظرف آب داغ روسر من ریخته اند آنقدر ناراحت شدم که حال خود را نمی فهمیدم و نگو بعد از ما پنج نفر نیز نیامده اند.

بالاخره بقیه بچه ها نیز آمدند و ما به طرف شوش و آرامگاه دانیال نبی به راه افتادیم. آقای نوروزی گفت آنها یی که در فتح المبین دیر کردند و حق الناس را رعایت نکرده اند نباید به زیارت دانیال نبی بروند و باید از بقیه نیز حلالیت بگیرند.

بچه های دیگر از نیامدن ما به زیارت دانیال نبی ناراحت شدند و از آقای نوروزی خواستند تا در تصمیم خود تجدید نظر کند و ايشان با اینکه عصبانی بودند ولی قبول کردند که بچه ها این بار تنبیه نشوند.

ما از ماشین پیاده شدیم و با عجله به طرف آرامگاه دانیال نبی حرکت کردیم چون وقتمان کم بود و نباید دیر می کردیم و دانیال نبی را زیارت کردیم و ساعت 19:45  در ماشین بودیم و هنوز آقای نوروزی نیامده بود و بچه ها می گفتند آقای نوروزی حق الناس کرده و باید به ما جواب پس دهد البته این حرف را تنبیه شده ها نمی زدند بلکه بچه های دیگر می گفتند. بالاخره آقای نوروزی ساعت 20 آمدند آنهم بعد از خواندن نماز اول وقت در آرامگاه دانیال نبی.

ساعت 21:22 به شهر اهواز رسیدیم و به مرکز پیش دانشگاهی و دبیرستان نمونه دولتی دکتر حسابی رفتیم و در آنجا ساکن شدیم و بعد از تحویل گرفتن رختخواب و هدایایی که از طرف قرار گاه راهیان نور تدارک دیده شده بود برای خوردن شام به سال غذاخوری رفتیم و از بس دیر کرده بودیم برنج برای ما نمانده بود و تنها مرغ خالی بود که شام را خوردیم و برای خواب به اتاقمان رفتیم و باید روی زمین می خوابیدیم و تختی در کار نبود و امشب به راحتی می خوابیدیم و چون بچه های پر سر و صدا و شلوغ را در یک اتاق جمع کرده بودیم.

بچه ها گفتند برویم حمام و ما چند نفر به طرف حمام روانه شدیم و نگو آب حمام سرد است و حمام نکرده به طرف اتاقها برگشتیم و ساعت 1 بامداد بود که خوابیدیم ساعت 5 صبح روز چهار شنبه 12/1/88  از خواب بیدار شدیم و در اتاق ما بسته شده بود و از داخل باز نمی شد و باید از بیرون در را باز می کردند هر چه قدر صدا کردیم و در را زدیم کسی نیامد بعد یکی از بچه ها به دوستش که در اتاق دیگر بود زنگ زد و او آمد و در را باز کرد و بچه ها برای وضو گرفتن رفتند و بعضی ها که از بس خسته بودند نمی خواستند از رختخواب جدا شوند و بالاخره از خواب ناز دست کشیدند و وضو گرفته و نماز و زیارت عاشورا خواندند سپس برای صبحانه به طرف غذاخوری روانه شدیم و بعد از آن همه کاروانها در حسینیه مدرسه دکتر حسابی جمع شدند و ساعت 7:30 برنامه شروع شد با سلام و خیر مقدم آقای آجودان زاده به زائران کربلای ایران قرائت آیاتی از کلام الله مجید توسط برادر درخشان ودر ادامه آقای حاج رسول اقدمی خادم خادمین شهدای قرار گاه شهید مهدی باکری ضمن عرض خیر مقدم و خسته نباشید به زائرين به ايراد سخنرانی پرداخت و گفت : جنگ هشت سال دفاع مقدس نمود ایثار گری ها، فداکاری ها و...  برای آیندگان به ارمغان می آورد و کاروان راهیان نور نمود شهادت طلبی در میان جوانان و نوجوانان عزیز است و هدف از راهیان نور این است که حضور وبازدید از مناطق عملیاتی باعث انتقال فداکاریها و ایثار گری ها به نسل جدید شود در ضمن رشد و تعالی نوجوانان از طریق راهیان نور ارتقاء يابد چون مناطق عملیاتی خاطرات شهداست شهدا چه شیعه چه سنی چه غرب کشور چه شرق چه شمال و چه جنوب همه شهید می باشند و در نزد خدا روزی می خورند .ايشان خاطر نشان کرد وقتی در ماشین به طرف مناطق عملیاتی می رویم  همیشه ذکر بگویید و  برای پدر و مادرها دعا کنید و وقتی فاتحه می خوانید برای کسانی که التماس دعا گفته اند دعا کنید وهمه شما را به خدا می سپارم و امید وارم این زیارت توشه آخرتی باشد برای شما.

ساعت 8:50  از مدرسه دکتر حسابی به طرف اروند به راه افتادیم و از جاده اهواز به آبادان رفتیم که یک ساعت طول کشید تا ما به اروند برسیم و خانم مطلبی راوی دفاع مقدس در ماشین از شهدای اروند ازآموزش دیدن غواصان در آب و از خاطرات بسیار شیرین شهدا می گفت.

ساعت 12:10 به اروند رسیدیم به این خاطر دیر رسیدیم که به صورت کاروانی و آرام حرکت می کردیم تا ماشین های دیگر که نیامده اند بیایند و به ما برسند وقتی رسیدیم  از ماشین پیاده شده و به ستون 12 نفری ایستادیم و به طرف اروند حرکت کردیم. آقای آجودان زاده نوحه می خواند .

تا به کنار آب اروند رسیدیم  جناب سرهنگ غلامی که رزمنده 8 سال دفاع مقدس بوده است از موقعیت جغرافیایی اروند گفت و اینکه 3 هزار غواص از غروب تا طلوع در این آب آموزش غواصی می دیدند و عراقی ها به حول و قوه الهی آنها را نمی دیدند و شهری که طرف دیگر اروند است شبه جزیره فاو است که از سه طرف به آب وصل است ، یک طرف فرات ، یک طرف خلیج، و یک طرف خور عبدالله و از طرف دیگر به جزیره وصل است و مسجد فاو را نشان داد و گفت : این مسجد را بچه های ما گرفته بودند و پرچمی را که به ضریح مقدس حرم امام حسین (ع) تبرک شده بود بر بالای این مسجد برافراشتند و خاطراتی از شهیدان سید علی اکبر شجاعیان ، حاج بصیر ،شیهد سید عباس چاوشی و شهید خیبری و ... نقل کرد و خاطرات اکثراً یعنی تماماً از خاطرات شهدای سید بود و سپس خاطره شهید محمد تیموری را که جانشین فرمانده شده بود و 18 سال بیشتر نداشت را نقل کرد و گفت  این شهید هر وقت به مرخصی می رفت ابتدا به اهواز سپس به تهران و سپس به زیارت آقا امام رضا (ع) می رفت. و وقتی به جبهه می خواست برگردد ابتدا به پابوس آقا امام رضا می رفت سپس به تهران و بعد از آن اهواز و به جبهه های اهواز می رفت ، وقتی این بزرگوار شهید می شود جنازه ایشان را کنار جنازه همشهری های خود می گذارند تا به شهر خود برود و تشییع شود اما وقتی دنبال جنازه ایشان می گردند می بینند در بین جنازه ها نیست بعد خبر می رسد که جنازه این شهید بزرگوار همراه جنازه شهدای مشهد به زیارت آقا امام رضا رفته و از همان جا به شهر خود ایشان می فرستند و جنازه این بزرگوار در شهر تشییع شده و به خاک سپرده می شود.

راوي در ادامه سخنان می افزاید شهیدان عشق ولایت داشتند تا جایی که شهیدان زخمی و دیگر اسیران را می بستند و با تانگ از روی آنها می گذشتند و آنها صدای خرد شدن استخوان های خود را می شنیدند اما به ولایت توهین نمی کردند و از ولایت حمایت می کردند و از امام طرفداری می کردند حتی کسانی که مسیحی بودند نیز از امام حمایت و طرفداری می کردند در کاخ سفید از فوکایامو بزرگترین کارشناس سیاسی می پرسند چه کار کنیم تا ایران زمین گیر شود؟ او می گوید : آنها به چهار چیز اعتقاد دارند : چسبندگی به ولایت  ، مرگ را عزت می دانند  ، به قیام حسینی اعتقاد دارند  ، اینها امام زمام عج دارند  که اگر اینها را از ایرانیان بگیرید بر آنها پیروز می شوید در غیر این صورت شکست می خورید.آقای غلامی گفت : با خانواده شهدا مصافحه کنید و سعی کنید بی خبر به دیدار آنان بروید تا برای آنها خرج اضافی ایجاد نکنید.

نماز ظهر و عصر به جماعت در حسینیه اروند اقامه شد و ناهار را نیز در زیر خورشید سوزان اروند خوردیم و سپس در اطراف کمی گشتیم و عکس گرفتیم و سپس سوار ماشینها شده و به طرف شلمچه به راه افتادیم.

ساعت 17:53 به شلمچه رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و ما چهار نفر برای وضو گرفتن رفتیم و بعد از وضو هر چه قدر گشتیم کاروان آذربايجان غربي را پیدا نکردیم نگو اینها داخل یادمان هستند خلاصه از گشتن خسته شدیم و در یک طرف از شلمچه چفیه ها را پهن و شروع به خواندن زیارت عاشورا کردیم خاک و هوای شلمچه بوی بهشت می داد انگار قطعه ای از بهشت را به شلمچه آورده بودند غریبی خاصی داشت و غروب شلمچه که مظلومیت شهدای شلمچه را نشان می داد .در داخل یادمان آقای رحیمی که اهل یزد بود از شهدای شلمچه خاطراتی نقل و مداحی کرد .

روحانی محترم کاروان آذربايجان غربي نیز سخنرانی کوتاهی کرد و گفت زائران کربلای ایران دعوت شده شهدا هستید که قرآن می فرماید : اینها زنده اند و سر سفره خدا روزی می خورند.شهدا ناظرند و شما را می بینند و ثمره زیارت این است که فرق این حرم با بقیه حرم ها پیدا کنیم فرق یادمان شلمچه با یادمان های دیگر غربت آنهاست.

سپس بعد از غروب مظلومانه شلمچه و اذان مغرب نماز مغرب و عشا به جماعت در یادمان شلمچه برگزار شد و سوار ماشینها شدیم و به طرف مدرسه دکتر حسابی به راه افتادیم .

ساعت 12 بود که به مدرسه دکتر حسابی رسیدیم و یک راست روانه غذا خوری شدیم برای صرف شام و آنجا جا نبود و غذاهارا از آقای نوروزی گرفتیم و به خوابگاه بردیم .و آنجا شام خوردیم و بچه ها خوابیدند و من در سالن نشستم و تا ساعت 2:45  بامداد  مشغول نوشتن خبر شدم و بچه های اتاق بغلی هم نخوابیده بودند و در یکی از اتاق های مشغول خنده بودند و ساعت 3 بود که رفتند تا بخوابند و من هم رفتم بی سر و صدا خوابیدم.

روز پنج شنبه 13/1/88 صبح ساعت 5 از خواب بیدار شدیم و طبق معمول بعد از نماز به غذا خوری رفتیم و صبحانه خوردیم و قرار بود ساعت 8 صبح به راه بیفتیم که نشد چون یکی از ماشین ها خراب شده بود و این ما را معطل کرد و حال تعدادی از بچه ها خوب نبود و ما از ماشین پیاده شدیم و رفتیم پائین نشستیم تا کمی حالمان خوب شود.

ساعت 9:20 بود که به طرف دهلاویه به راه افتادیم و ساعت 11:31 به منطقه دهلاویه رسیدیم.

آقای کاظم فاروغی گفتند: « منطقه دهلاویه یادمان دکتر چمران است که محل شهادت دکتر چمران است و کپی مدارک تحصیلی ایشان در این یادمان است و دکتر دارای مدرک فیزیک هسته ای بود که وزارت را، ول کرد و خدمت در جبهه ها را به وزارت دفاع ترجیح داد و بالا خره در این منطقه مجروح شد و در بین راه دهلاویه و سوسنگرد به لقاء الله پیوست»

سپس به داخل یادمان دهلاویه رفتیم و مدارک تحصیلی دکتر و عکسهای خود ایشان و تابلو هائی را ایشان خود شان کشیده بودند و همچنین عکسهای ایشان در جبهه ها را دیدیم.

در داخل یادمان آقای عبد الامیر ابیانه خاطراتی از همسر آمریکائی شهید دکتر چمران و چگونگی آشنائی آنها و ازدواج آنها بیان کرد و سپس نحوه شهادت دکتر را توضیح داد و سپس نوار شهادت دکتر را پخش کرد که دل انسان را کباب می کرد.

سپس بچه ها مشغول عکس گرفتن شدند و ساعت 12:45 سوار ماشینها شدیم تا به طرف هویزه برویم که یکی از بچه ها گفت: کیف من گم شده وداخل آن عابر بانک- کارت بسیج و... می باشد و خیلی هم گریه کرد و با آقای نوروزی رفتند تا کیف را پیدا کنند و ما به راه افتادیم بدون آنها.

در بین راه ماشینها نگه داشتند تا بقیه ماشینها نیز بیایند که آقای نوروزی به همراه بچه ها آمد و گفت «که کیف را بچه های مهاباد تحویل گرفته اند از مغازه دار» و آقای نوروزی رفت و کیف را از آنها تحویل گرفت و آورد و قضیه به خوبی تمام شد.

ساعت 14:46 به هویزه رسیدیم و خانم مطلبی در بین راه دهلاویه به هویزه از چگونگی شهارت شهید حسین علم الهدی و 72 يار باوفايش  را توضیح داد که چگونه تانکها از روی یاران حسین علم الهدی و خودش می گذشتند.

و سپس از ماشین پیاده شدیم و وضو گرفته و نماز ظهر و عصر را در نماز خانه هویزه خواندیم و بعد از آن به یادمان هویزه رفته و زیارت کردیم و یک سبزه بالای سر قبر شهید حسین علم الهدی بود که وقت را غنیمت شمردیم و سبزه گره زدیم و بعد از زیارت برای دیدن نمایشگاه سنگر سازان بی سنگر به نمایشگاه رفتیم و آنجا هم حال و هوای خوبی داشت که انسان را به یاد زمان جنگ می انداخت.

و ناهار روز 13 را نزدیک ماشین تحویل گرفتیم و ناهار صرف شد و ساعت 16:13 به طرف طلائیه به راه افتادیم.ساعت 17:16 به منطقه طلائیه رسیدیم.وضو گرفته و رفتیم روی خاکریز تا به محلی که راوی آقای نریم موسی آنجا بود رسیدیم آقای نریم موسی ، آزاده بود و 8 سال اسیر بودند.

آقای نریم موسی می گفت: « مادر شهید ابراهیم همت در خواب دیده بود که حضرت زهرا (س) از او فرزندش ابراهیم را می خواهد »و این زمانی بود که هنوز به دنیا نیامده بود.ایشان نقل می کردند که چگونه شهید همت با تن بی سر مانند سرورش امام حسین (ع) جان به جان آفرین تسلیم کرد و خبر شهادت ایشان را پنج روز مخفی نگه داشتند . تا این که آقای هاشمی رفسنجانی از تهران آمدند و خبر شهادت ایشان را دادند و گردانش آنقدر گریستند کم مانده بود که خودشان هم جان بدهند .

پدری بود در گردان که دنبال فرزندش می گشت و کسی جرأت نکرد که به او بگوید پسرت شهید شده است و بالاخره به او گفتند : پسرت در معراج شهداست برو او را تحویل بگیر وقتی فرزندش را تحویل گرفت کفن را باز کرد تا صورت پسر را ببوسد و ببیند اما دید سر در بدن ندارد شروع به گریستن کرد گفت: یا زهرا شاهد باش که فرزند من هم مانند فرزند تو هنگام جان دادن سر در بدن ندارد .

وقتی آقای نریم موسی گفت :روی این خاکریزی که شما گام بر می دارید هزار هزار شهید روی هم جمع شده بود و دشمن نمی گذاشت آنها را به عقب ببرند از خودم بدم آمد که با کفش در این مکان مقدس گام برداشته ام فوری من و دوستان کفش را از پاهایمان در آوردیم و پیاده روی خاک ریز قدم برداشتیم و سپس همگی شروع به خواندن زیارت عاشورا کردیم و سپس پراکنده شدیم و دو رکعت نماز زیارت عاشورا خواندیم و برای تمام کسانی که التماس دعا کرده بودند دعا کردیم .

سپس به زیارت محلی که دست حسین خرازی آنجا افتاده بود و آنجا را زیارتگاه  کرده بودند رفتیم و خورشید غروب کرد و از اذان گفته شد و نماز را در داخل یادمان طلائیه خواندیم و طلائیه از مرز عراق 2 کیلو متر فاصله داشت و به طرف مدرسه دکتر حسابی به راه افتادیم . و به مدرسه دکتر حسابی رفتيم و شام را در غذا خوری خوردیم و چون آخرین شب بود که در اهواز بودیم دلمان نمی آمد بخوابیم من که سرم درد می کرد ولی باید خبر ها و گزارش ها را می نوشتم باز تا ساعت 2 بیدار بودم و گزارش ها را می نوشتم که تمام نشد بچه های اتاق ما خوابیده بودند ولی بچه های اتاق دیگر اکثرشان بیدار بودند و تا صبح نخوابیدند و فقط یک ربع به اذان مانده خوابیدند.

روز جمعه 14/1/88 ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار شدم و بعد از نماز برای خوردن صبحانه به غذا خوری مدرسه رفتیم و بعد از صبحانه آمدیم و وسایل مان را جمع کردیم و بچه ها مشغول عکس گرفتن و خاطره نوشتن بودند ولی من همچنان مشغول نوشتن سفرنامه بودم و کمی از ابتدا و کمی از انتها می زدم تا هر چه زودتر تمام شود ولی هنوز تمام نشده بود.

ساعت 10 صبح همه در حیاط مدرسه دکتر حسابی جمع بودند و مسئولان کاروانها غذاها را تحویل می گرفتند و در ماشین می گذاشتند و حتی تمام افرادی که در مدرسه بودند از آشپز و امداد گر و .... همه می خواستند به ارومیه برگردند و بالاخره ساعت 10:30 سوار ماشینها شدیم و به راه افتادیم همه ما حال و هوای غریبی داشتیم و نمی خواستیم به طرف شهرهایمان برگردیم نزدیک های اذان ظهر به شهر شوش رسیدیم و آقای نوروزی ما را به بازار شوش برد تا کمی خرید کنیم و ما هم 30 دقیقه فرصت داشتیم تا خرید کنیم و بازار آنها هم چیز زیادی نداشت.

و بعد از بازار به زیارت دانیال نبی رفتیم و نماز را در مسجد آرامگاه دانیال نبی خواندیم و در کنار آبی که از کنار آرامگاه دانیال نبی می گذشت ناهار صرف شد .

سپس به طرف اندیمشک به راه افتادیم بچه ها دیشب نخوابیده بودند و دوست هم نداشتند که بخوابند دوست داشتند از این یک روزی که با هستند  استفاده کنند در بین راه حال خواهر آقای نوروزی بد شد و فشارش افتاده بود چون صبحانه که نخورده بود و ناهار را هم خیلی کم خورد و آبلیمو هم خورده بود تا حالش خراب نشود و ماشین نگه داشت  و او را از ماشین پایین بردیم و کمی خرما خورد تا تقریباً حالش یکمی جا آمد بعد سوار شدیم و در شهر حمیل او را به درمانگاه بردند و بعد از دو آمپول به ماشین برگرداند و در جا خوابید و خانم فیض الهی نیز نزدیک او نشست و ما همه می گفتیم پایین بیاید و او نمی آمد وما می ترسیدیم هنگام ترمز کردن به زمین بخورد خلاصه پایین نیامد و همان جا ماند و وقتی حال یکی از بچه ها در ماشین خراب بود انگار حال تمام بچه ها بد بود و اصلاً صدایی از کسی در نمی آمد و بچه ها حرف نمی زدند . ساعت 11 به شهر کرمانشاه رسیدیم و در ساختمان بسیج کرمانشاه ساکن  شدیم و خوابگاههای بسیار بسیار تمیز و مرتبی داشتند و دیگر تخت ها سمفونی سرباز را اجرا نمی کردند ما سلماسی ها در یک آپارتمان که 13 اتاق و یک دستشوئی و یک آشپزخانه داشت ساکن شدیم و بعد از ساکن شدن برای 4 تا از بچه ها تخت نبود و در روی زمین خوابیدند و شام صرف شد و آن هم نان و خرما و دوغ سپس همه بچه ها از خستگی خیلی زود خوابشان برد و صبح ساعت 5 از خواب بیدار شدیم و همه می گفتند روی تخت خوابیده بودیم انگار نه انگار مثل اینکه در ماشین بودیم و آن تکانهای ماشین را احساس می کردیم بعد از نماز سوار ماشین شدیم و حال خواهر آقای نوروزی تقریباً خوب شده بود و همه بچه ها مقداری خرما خوردند تا فشارشان پایین نیفتد.

ساعت 6 به طرف شهر سنندج به راه افتادیم و صبحانه را در مجتمع فرهنگی ورزشی شهيد مهدی بروجردی سنندج خوردیم، سربازهای مجتمع می گفتند عجب رویی دارند اینها یکبار وقت رفتن به اینجا می آیند و هم موقع برگشت یکسری به اینجا می زنند و حسابی کفری شده بودند صبحانه در مجتمع صرف شد و سوار اتوبوس به راه افتادیم و بچه ها در ماشین مشغول گفتن خاطرات شلمچه و اروند و دهلاویه و هویزه و طلائیه به یکدیگر بودند.

برای ناهار رسیدیم به شهر سقز و آقای نوروزی ما را به یکی از رستوران های سقز بر و ما غذا سفارش دادیم هر دو نفر یک پرس و هنگام خوردن ناهار بودیم که سریال یوسف از تلویزیون رستوران پخش می شد و ما هم که شب گذشته سریال را ندیده بودیم مشغول تماشای سریال شدیم اما وقت کم بود و فرصت نگاه کردن به سریال را نداشتیم و بچه ها در رستوران از غذا خوردن یکدیگر فیلم می گرفتند.

سپس سوار ماشین شدیم و به طرف زادگاهمان حرکت کردیم.

ساعت 10:30 شب بود که به جلوی ناحیه مقاومت سپاه سلماس رسیدیم و بچه ها همه ناراحت بودند زیرا دوست نداشتیم این جمع از هم جدا شود ما 6 روز مثل یک خانواده در کنار هم بودیم بدون غیبت و حسادت و دوروئی و ...

خلاصه بعد از خداحافظی از همدیگر هر کدام به همراه خانواده خود به خانه های خود برگشتیم.

مبادا هرزگیها پا بگیرد                                            درون باغ لاله جا بگیرد

تمام عشق می میرد جماعت                                 شهیدان را اگر از ما بگیرند

سمیرا نصیری خبر نگار افتخاری ناحیه مقاومت بسیج سلماس